تبليغاتX
محرمه راز(abas)

محرمه راز(abas)

امروز کسی محرمه اسراری کسی نیست من تجربه کردم که کسی یاد کسی نیست.....

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهرlove

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 2:32  توسط عباس  | 

گریه

کودک از مادرش پرسید چرا گریه می کنی

مادر پاسخ داد: چون مادرم

کودک باز پرسید نمی فهمم

مادر اورا در آغوشش گرفت و گفت هرگز نخواهی فهمید

کودک از پدرش پرسید که چرا مادر گریه بی هیچ دلیلی گریه میکند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها این طور هستند

کودک تصمیم داشت این را از خدابپرسد

خدا یا چرا مادرهابه این راحتی گریه می کنن

خدا پاسخ داد پسرم !من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم .

من شانه های آنهارا طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشندودر عین حال آرام ومهربان باشند

من به مادران نیروی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند داشته باشند توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری بی هیج شکایتی

من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را اموختم حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بد رفتاری کرده اند.

و البته اشک را نیز به آنها دادم برای زمانی که به آن نیاز دارند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:21  توسط عباس  | 

1307845-md.jpg

 

ای همه معنای بودن

هر چه هستی باش

اما کاش...

نه٬ جز اینم آرزویی نیست!

هر چه هستی باش!

اما...

باش

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 17:22  توسط عباس  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:0  توسط عباس  | 

دو تا تركه ميرن سوراخ لاية اوزن رو بدوزن، خودشون ميمونن اونور!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

به تركه ميگن: بچه كجائي؟ ميگه بچه U.S.A.! ملت هم كف ميكنن ميگن آخه چطور ممكنه؟ تركه ميگه: ايلده بچهة يونجه‌زارهاي سرسبزِ آذر بايجانم!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تركه ميرسه سر يك صحنة تصادف، از يكي ميپرسه: ببخشيد قربان، اينجا چه خبره؟ يارو هم ميگه: هيچي آقا، اين بدبخت گوزپيچ شده!! تركه ميره تو فكر، بعد يك مدت يك بنده خداي ديگه مياد از تركه ميپرسه: ببخشيد اينجا چي شده؟ تركه ميگه: ايلده منم خوب نفهميدم، نميدونم اين بابا پيچيديه گوزيده، گوزيده پيچيده، سر پيچ گوزيده؟!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تركه كليدش رو تو ماشين جا ميگذاره، تا بره كليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميكنن!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آرداواس بعد بيست سال از آمريكا برميگرده ايران و يك ساندويچ فروش ميزنه. روز اول، تركه مياد ميگه: قربون دستت، يك ساندويچ سوسيس بده.
آرداواس كه هنوز خوب از حال و هواي ديار كفر درنيومده بوده، ميپرسه: "تو گو" بدم؟
تركه شاكي ميشه، ميگه: نه مرتيكه، تو نون بده!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تركه تو يك شب برف و بوراني داشته از سر زمين برميگشته خونه، يهو ميبينه يكجا كوه ريزش كرده، يك قطار هم داره ازون دور مياد! خلاصه جنگي لباساشو درمياره و آتيش ميزنه، ميره اون جلو واميسته. رانندة قطاره هم كه آتيشو ميبينه ميزنه رو ترمز و قطار وا ميسته. همچين كه قطار واستاد، تركه يك نارنجك درمياره، ميندازه زير قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار ميشن! خلاصه تركه رو ميگيرن ميبيرن بازجويي، اونجا بازجوه بهش ميتوپه كه: مرتيكة خر! نه به اون لباس آتيش زدنت، نه به اون نارنجك انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟!
تركه ميزنه زير گريه، ميگه: جناب سروان به خدا من از بچگي اين دهقان فداكار و حسين فهميده رو قاطي ميكردم!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ترکه ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت‌ صحنه بهش ميرسونن که: جواب خياره، فقط تو زود نگو كه ضايع شه.
خلاصه مسابقه شروع ميشه،
تركه ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. ترکه ميگه: بابا اين عجب خيار گنده‌ايه!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بعد از عمري داريوش مياد ايران، اجرا زنده ميگذاره تو استاديوم آزادي. خلاصه ديگه ملت داشتن خودشون رو خفه ميكردن، داريوش هم مياد خياي حال بده، از ملت ميپرسه: چي ميخواين براتون بخونم؟ يك تركه ازون پشت داد ميزنه: اِبـــي بـخـــون.. اِبـــي بـخـون!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از تركه ميرسن: اسمت چيه؟ ميگه: حمزه، ولي توخونه شيش كوچولو صدام ميكنن!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

(يوخده بريم تو نخ تريپ بيست‌ سوالي!) ترکه ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت‌ صحنه بهش ميرسونن که: جواب برج ايفله، فقط تو زود نگو كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه،
تركه ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. ترکه ميگه: ...ها! پس حتماٌ برج ايفله!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تركه ميافته تو چاه، فاميلاش سند ميگذارن درش ميارن!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تركه سوار هواپيما ميشه، ميشينه كنار دست يك پيرمرده. خلاصه سر صحبت باز ميشه و اين دوتا نسبتاٌ با هم رفيق ميشن. وسطاي راه، يك مهمون دار مياد از پيرمرده ميپرسه، پدر شما شكلات ميل داريد؟ پيرمرده ميگه: نه خيلي ممنون، من بواسير دارم. مهمون داره از تركه ميپرسه: شما چي؟ تركه مياد تريپ رفاقت بگذاره،
ميگه: نه مرسي. اين رفيقمون بواسير داره، باهم ميخوريم!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ماشين تركه رو تو روز روشن، جلو چشماش ميدزدن، رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن: آاااي دزد! بگـــيـــرينش! يهو تركه داد ميزنه: هيچ خودشو ناراحت نكنيد.. هيچ غلطي نميتونه بكنه! رفيقاش واميستن، ميپرسن: چرا؟
تركه ميگه: ايلده من شمارشو برداشتم!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تركه ميره خواستگاري، اسم دختره پروانه بوده ولي تركه قاط زده بوده، يك بند بهش ميگفته آهو خانوم! خلاصه وقتي دختره مياد چايي تعارف كنه، تركه ميگه: دست شما درد نكنه آهو خانوم!
دختره شاكي ميشه، ميگه: بابا اسمه من پروانه‌ست نه آهو.
تركه ميگه: اي بابا فرقي نداره... حيوون حيوونه ديگه!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تركه ميره ديسكو، همة پولاشو شاباش ميده!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

به ترك ميگن يه معما بگو،‌ ميگه: اون چيه كه درازه،‌ زرده، موزه؟!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ترکه برای کمک به انتفاضه سنگ پست می کرده!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

يه هواپيما تو قبرستون تبريز سقوط ميكنه،
فردا راديو تبريز ميگه: شب گذشته يك فروند هواپيماي توپولوف در حومة شهر تبريز سقوط كرده و تا اين لحظه 34513 جسد كشف شده! عمليات براي يافتن اجساد بقيه قربانيان همچنان ادامه دارد!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سه تا ترك رفته بودن ايستگاه راه‌آهن، تا ميرسن تو يهو قطار حركت ميكنه، اينها هم ميگذارن دنبال قطار حالا ندو كي بدو! خلاصه بعد از هزار بدبختي، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه. خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه، يك بابايي بهش ميگه: آقاجان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه، واميستاديد با اون ميرفتيد. تركه نفس زنان ميگه: ايلده منم نميدونم! والله من فقط قرار بود برم، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم!!!
ارمنيه و تركه و رشتيه و اصفهانيه يك عمر رفيق بودن. باري، از بخت بد، ارمنيه مرحوم ميشه، باقي رفقا هم ميرن تشييع جنازش. رسم اين ملت هم گويا اين بوده كه هركدوم از نزديكان بايد دم آخري يك پولي مينداختن تو قبر. خلاصه اول تركه ميره بالاسر قبر و كلي گريه زاري ميكنه و آخر هم دست ميكنه، ده تا هزاري ميندازه تو قبر. بعد رشتيه مياد باز كلي آه و ناله ميكنه و بعد هم دست ميكنه ده تا هزاري ميندازه تو قبر. آخري نوبت اصفهانيه ميشه، مياد جلوي قبر كلي گريه زاري ميكنه، آخرش هم با بغض ميگه: شرمنده، من صبح وقت نشد برم بانك پول بگيرم. بعد يك چك سي‌هزارتومني مي‌نويسه ميندازه تو قبر، بيست‌هزارتومن بقيشو برميداره!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
(شرمنده اگه تكراريه، حساب كتاب اين جكها يوخده از دست ما در رفته!) باباي تركه تو مستراح سكته ميكنه و مرحوم ميشه. ازون به بعد، تركه تا ميرفته تو توالت يهو حالش خراب ميشده و هاي‌هاي ميزده زير گره. بعد از دو سه ماه، آخر يكي از رفيقاش شاكي ميشه، بهش ميگه: مرد مومن، آخه مگه توالت هم جاي گريه كردنه؟! تركه با بغض ميگه: آخه اينجا بوي بابامو ميده!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ تركه تو روزنامه يك آگهي استخدام ميبينه كه: به يك مهندس كامپيوتر مجرب و باسابقه نيازمنديم. خلاصه فرداش كت شلوار ميپوشه و اساساً تيپ ميزنه و پاميشه ميره واسه مصاحبه. اونجا يارو ازش ميپرسه: شما مدركتون از كدوم دانشگاهه؟ تركه ميگه: ايلده من مدرك ندارم كه! يارو تعجب ميكنه، ميگه: پس حتماٌ سابقة كارتون زياده... قبلاٌ تو كدوم شركت كار ميكردين؟ تركه ميگه: والله من شركت مركت بيل‌ميرم! پدر مرحومم يك سوپرماركت داشت، منم همونجا كار ميكنم!! يارو شاكي ميشه، ميگه: مردك! تو اصلاٌ بلدي كامپيوتر رو روشن كني؟! تركه ميگه: والله نه!! مرده قاط ميزنه، ميپرسه: پس اومدي اينجا چه غلطي بكني؟! تركه ميگه: ايلده من فقط اومدم بگم كه دور من يكي رو بايد خط بكشيد!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تركه خوابش سنگين بوده، تختش ميشكنه!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تركه داشته با بچش گرگم به هوا بازي ميكرده، يهو جو ميگيردش بچشو ميخوره!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به تركه ميگن ميتوني با تويوتا پاجرو جمله بسازي؟
ميگه: تويوتاكه گد گشيده، پاجيروفتي روي سينم!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تركه ميره مرغداري، جو ميگيردش... تخم ميكنه!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تركه ميره صدا و سيما تِست دوبلوري بده، خلاصه ميشينه اون پشت و مسئول اونجا ميگه شروع كن. تركه ميگه:
پدر هانا: هانا بيا شامتو بخور.
مادر هانا: هانا بيا شامتو بخور.
برادر هانا: هانا بيا شامتو بخور!
جناب مسوول شاكي ميشه، ميگه: برو بيرون آقا وقت مارو نگير! تركه ميگه: آخه چرا!؟ يارو ميگه: مرتيكة ابله، هانا اصلاٌ پدر مادر نداره! تركه ميگه: آقا تورو جون بچه‌هات يك فرصت ديگه به من بده.
خلاصه اونقدر التماس ميكنه تا طرف راضي ميشه. باز تركه ميره پشت دستگاه، ميگه:
خانوادة دكتر ارنست...
دكتر ارنست: هانا بيا شامتو بخور!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تركه ميخواسته يك كبريت سوخته رو روشن كنه، (طبعاً) هرچي ميزده كبريت مادرمرده روشن نميشده. رفيقش بهش ميگه: بابا خوب شايد كبريتش خرابه! تركه ميگه: نه بابا، ايلده همين پنج دقيقه پيش روشن شد!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تركه ميره خواستگاري، باباي دختره ازش ميپرسه: شما شغلتون چيه؟ تركه ميگه: قازي! باباهه حال ميكنه، ميگه: كدوم شعبه؟ تركه ميگه: ايلده ايران قاز!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
از تركه ميپرسن: ميدوني فاميلي خدا چيه؟
ميگه: نميدونم، ولي به گمانم وكيلي باشه!!! (اگه جناب دوزاري مبارك نيافتاد، يك بار اسم و فاميل رو پشت هم بگيد، شايد يك فرجي شد!)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تركه شاكي ميره ثبت‌احوال، ميگه: آقا اين اسم من خيلي ضايست، بايد حتماٌ عوضش كنم. كارمنده ازش ميپرسه، مگه اسمتون چيه؟
تركه ميگه: اصغرِ ان‌چهره!!
كارمنده ميگه: آره خوب حق داريد، بايد حتماً عوضش كنيد. حالا چه اسمي ميخوايد بگذاريد؟ تركه ميگه: اكبرِ ان‌چهره!!!

تركه واستاده بوده دم مسجد، داشته خرما خيرات ميكرده. خلاصه هركي رد ميشده، يك خرما برميداشته و يك صلوات ميفرستاده.
بعد يك مدت، يك بابايي دست ميكنه يك مشت خرما برميداره، تركه دستشو ميگيره،
ميگه: هوووي! چه خبره؟! يك نفر آدم مرده، اتوبوس كه چپ نكرده!!!

تركه ميره خواستگاري، مادر- پدر دختره بهش جواب رد ميدن، ميگن دختر ما داره درس ميخونه. تركه ميگه: ايشكال نداره، من ميرم دو ساعت ديگه برميگردم!!!

تركه رفته بوده مكه. تو مراسمي كه بايد به شيطون سنگ بزنه، يهو سنگاش تموم ميشه... اونم به جاش فحش خواهر و مادر ميده!!

رفيق تركه ازش ميپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه كجا بودي؟
تركه ميگه: والله امام رضا طلبيد، با بر و بچه‌ها رفتيم شمال!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 14:52  توسط عباس  | 

شاه وفا ابولفضل

امدم در سراچه ی خیالم قدم بزنم انقدر مه الود بود که چشمانم سوی دیدن نداشت

 

امدم با پرنده های خیاالم سفر کنم انقدر خسته بودند که نمی توانستند پرواز کنند

 

امدم با گلها سخن بگویم اما انقدر شبنم ریخته بودند که پرپر شده بودند

 

امدم از خیلاتم بگذرم اما نتوانستم حرکت کنم زیرا پاهایم بسته بودند

 

دستهایم را بلند می کنم رو به اسمان میکنم و قطرات اشکم جاری میشود

 

و به اسمان میگویم اگر میتوانی مانند من ببار گرم و شور از دل

 

اسمان خروشید 

                          بارید بارید اما سرد

                                                         بارید بارید اما شیرین

                                                                                            بارید بارید اما

                                                                                                                     با یک تکان

 

                                          نه ناخاسته بلکه ازروی هوس

خدا دیگر مرا یاری نکرده 

   

                        خیال اشنایی را نکرده

 

گذر کرده از ان بنده چه ساده 

   

                       درهای ارزورا برویش بسته

 

خدایا توبه کرد ان یار خسته 

        

                             همان یار ی که پایش خار نشسته

 

تو هم ببین ان یاردل شکسته  

     

                                           که هم منتظر اب است هم عباس تشنه

 

خدایا نگذر از ان یار تب دار

 

                                           بیگر دستش را با دستان بریده عباس

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:42  توسط عباس  | 

پسرک  تنها بود

      در کنار ساحل

             پسرک گریان بود

                    غرق در خشم بلا

پسرک راه میرفت

             اما پا لرزان

                 می گذراند روز را

                               اما بی فردا

پسرک چشم میدوخت

          چشم به دریای کویر

                     تاگهان امد موج

                         برد او را به درون

پسرک میترسید

         که چه باید بکند

               چشمهایش را بست

                      که کمی فکر بکند

اما تنها بود

   بی کس و یارغریب

               ناگهان نور امد

                     یاری از دور امد

دختری زیبا رو

      از شب نور امد

              پسرک خندیدو

                    با پری همراه شد

                                            دل به دریا بست

                                                  راهی فردا شد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:40  توسط عباس  | 

چرا برگشتی بازپیشم دوباره

مگه نمیدونی دلم تورو باور نداره

هرچی که دوست داشتی که بردی

دیگه چیزی نمونده تو دل ما

برو دیگه راهتو کج کن

از خیال من سفر کن

نمی خوام بازم دوباره

تو نگاهت غرق غم شم

نمیخوام باهام بمونی

نمی خوام از عشقت بخونی

نمی شه توی رفاقت

توبتونی پایدار بمونی

من تورو دیگه نمیخوام

چشاتو دیگه نمی خوام

واسه همیشه برگرد

من تورو دیگه نمیخوام

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:39  توسط عباس  | 

فکر میکردی با رفتن تو دنیا واسم تیره و تاره

                   توی راه زندگی نفس کشیدن واسم عذابه

                                       فکرمیکردی با رفتن تو گلا دل میدن به سیاهی

                                                                 دلم واسه نبودنت حلاک میشه تو تنهایی

فکرمیکردی که نباشی من می مونم چشم انتظارت

                   با یه چشم پرزحسرت واسه برگشتن یادت

                                   فکر میکردی که نخندی ابرا واست بارون میبارن

                                                      اگه یه وقتی که نباشی لحظه ها میشن مثل جهنم

ولی تو خیال میکردی بعد تو دنیا عوض شد

                 نه سیاه شد نه پر از غم بلکه مثل رنگین کمان شد

                                         اره از وقتی تو رفتی گلای باغچه شکفتن

                                                                  شبای بودن با تو مثل یه بادی گذشتن

بعد تو غماغروب کرد دل به رنگ سایه ها بست

                  خوشی اومد تو وجودم من و با فردا صدا کرد

                                     جای تو توی دل من مثل جای یه پرندس

                                              مثل یه قاصدکی که پرمیکشه با نفس غم 

                                                      

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:38  توسط عباس  | 

هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                                      هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره

 

                   هرگز نشد یک نقاشی رنگ سیاه توش نباشه

 

هرگز نشد یک بار بشه قصه عشق تموم بشه

 

          هرگز نشد تو قصه ها لیلی به مجنون برسه

 

                   هرگز نشد یک نقاشی رنگ سیاه توش نباشه

 

                            هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                                      هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره

                            هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                               

هرگز نشد یک بار بشه قصه عشق تموم بشه

 

          هرگز نشد تو قصه ها لیلی به مجنون برسه

 

                   هرگز نشد یک نقاشی رنگ سیاه توش نباشه

 

                            هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                                      هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره       هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:37  توسط عباس  | 

هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                                      هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره

 

                   هرگز نشد یک نقاشی رنگ سیاه توش نباشه

 

هرگز نشد یک بار بشه قصه عشق تموم بشه

 

          هرگز نشد تو قصه ها لیلی به مجنون برسه

 

                   هرگز نشد یک نقاشی رنگ سیاه توش نباشه

 

                            هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                                      هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره

                            هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                               

هرگز نشد یک بار بشه قصه عشق تموم بشه

 

          هرگز نشد تو قصه ها لیلی به مجنون برسه

 

                   هرگز نشد یک نقاشی رنگ سیاه توش نباشه

 

                            هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                                      هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره       هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیارههرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                                      هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره

 

                   هرگز نشد یک نقاشی رنگ سیاه توش نباشه

 

هرگز نشد یک بار بشه قصه عشق تموم بشه

 

          هرگز نشد تو قصه ها لیلی به مجنون برسه

 

                   هرگز نشد یک نقاشی رنگ سیاه توش نباشه

 

                            هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                                      هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره

                            هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                               

هرگز نشد یک بار بشه قصه عشق تموم بشه

 

          هرگز نشد تو قصه ها لیلی به مجنون برسه

 

                   هرگز نشد یک نقاشی رنگ سیاه توش نباشه

 

                            هرگز نشد تو دشت عشق محبت دووم بیاره

 

                                      هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره       هرگز نشد که یه شهاب به مقصد نور برسه

 

                                               هرگز نشد که فصل بهار خزون وبه یاد نیاره

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:35  توسط عباس  | 

خیلی برای گریه دلم تنگ استakharishi   na!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:33  توسط عباس  |